رفتن به نوشته‌ها

تصویر دوریان گری.

خواستم از نوشتن فرار کنم. از نوشتن تاریکی ها

اما انگار نمیشه ننوشت. نمیشه از قابی که کشیده بودم حرف نزد.

قابی که مدت ها همه ازش تعریف میکردن و بهش جذب میشدن اما خودم همیشه حس متفاوتی به اون داشته‌م.

حالا بعد از این همه وقت. بعد از دوستی با باسیل و هنری من هم دوریان شدم.

بارها و بارها باسیل رو حبس کردم و با هنری وقت گذرونم و تک تک حرفاش رو با جون و دلم گوش دادم.

از تصویر خودم فرار کردم چون میدونستم تاریکی که فرا گرفتتش روزی همه زندگیم رو تاریک میکنه.

تنها چیزی که امید رو برام زنده نگه داشته اینه که میدونم باسیل من هنوز زندست. گرچه ضعیف ولی زندست. امیدوارم روز بتونم هری رو زندانی کنم یا برگردم به روز صفر!

روزی که باسیل رو دیدم و ای کاش اونروز به حرفش گوش بدم و با هنری هم صحبت نشم.

چون تاریکی که وجودمو فرا گرفته روزی حتی خود هنری روهم متعجب میکنه.

امیدوارم.

منتشر شده در دسته‌بندی نشده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *