رفتن به نوشته‌ها

مرثیه‌ای برای رویاها.

مدت هاست رویا ندیدم.

نه رویای اون‌رو و نه هیچ رویای دیگه‌ای. فقط خواب و تاریکی.

تعجبی نمیکنم. اون رویاها برای اون بود نه من و دیگه بعدش دیدن رویا مفهومی نداشت.

اذیت رویا ندیدن زیاد بود اما گذشت و گذشت تا چند وقت پیش.

تو خیابونی بودم که توش زندگی میکرد. متوجه شدم مشغول ساخت و سازن. از دور داشتم ساختمون رو میدیم که اومد دم در.

قیافش خیلی جدی شده بود و داشت مصالح رو میبرد تو. انقدر جدی ندیده بودمش.

بعد که رفت تو، رفتم سراغ همسایش و پرسیدم چخبره. به خونه هم نزدیک تر بودم و ستون ها و طبقاتش رو میدیدم که انگار خیلی سفت وسخت بودن. گفتم چقدر خفنه و سنگینه. گفت آره خیلی براش هزینه کردن و زحمت کشیدن.

از خواب که بلند شدم نفهمیدم که چرا ولی…

حالا منم تو تاریکی نشستم تا چشم‌هام به تاریکی عادت کنه.

منتشر شده در دسته‌بندی نشده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *