رفتن به نوشته‌ها

دروغگو، دروغگو

هنوزم یادم هست زمانی که این کتاب رو از کتاب‌خونه گرفتم.

هیچ چیز جذابی برام نداشت الا کلمه ” همزاد ” که اون موقع خیلی برام عجیب بود.

این کتاب لعنتی تاثیر زیادی رو زندگی من گذاشته.

اینکه دروغ بگم، اینکه حقیقت رو دروغ کنم و اینکه از اینکار لذت ببرم.

سال‌ها گذشته و من هنوزم جرئت نداشتم این کتاب رو بخونم.

سال های کودکی و نوجوونیم رو دنبال پیدا کردن همزادم گذروندم!

همزادی که شاید هیچ موقع وجود خارجی نداشته.

اما بلاخره مجبور شدم کتاب رو دوباره بخونم و بفهمم که دروغی که انقدر پیچ خورده و تبدیل به حقیقت شده رو چطور میتونم به حالت اولش برگردونم.

چون همه این اتفاقا زیر سر خودم بوده.

و حالا

یا باید به این امید باشم که امشب میخوابم و پا که بشم همه اینا خواب بوده و برمیگردم به همون کتابخونه

یا این کتاب لعنتی رو بسوزونم و فقط ادامه بدم.

منتشر شده در دسته‌بندی نشده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *