رفتن به نوشته‌ها

بی معرفت.

وقتی پشت تلفن این جمله رو از مامان یا بابا میشنوم که ” نمیدونی امروز کیو دیدم ” سریع معلوم میشه که یکی از دوستای قدیمیم رو دیدن!

و اینسری هم همین بود.

دیروز دکتر رو دیده بود.

میدونستم دکتر هرچی از دهنش درمیاد رو بهم میگه و خب گفته! و تو تعجبه که چی شده من یهو انقدر بی معرفت شدم که ۳ ساله حتی زنگش هم نزدم!؟ کی پشت سرش حرف زده!

اما بحث این نیست که کی پشت سرش حرف زده. بحث اینه که من نمیخواستم و نمیتونستم باهاش در ارتباط باشم.

از قبول کردن این واقعیت خوشم نمیومد چون دوست نداشتم خودم رو اینطوری ببینم ولی انگار همینیه که هست.

اینکه من نمیتونم طولانی مدت کاری رو بکنم یا رابطه‌ای رو حفظ کنم!

من آدم تغییرم و نمیتونم ساکن باشم.

مدام کارهای مختلف میکنم به این امید که این دیگه اخرین کارمه! اما بعد یه مدت تموم علاقه‌ای که دارم رو فراموش میکنم و جذب کار بعدی میشم.

با ادم هاهم همینم.

از هرچیزی و کسی بهترینش رو میگیرم. بعدش که کارم تموم شد رهاش میکنم.

این چیزیه که من هستم.

به خاطر همین تو همین ۲۴،۵ سال تقریبا هیچ چیزی نبوده که دوستش نداشته باشم و یا نتونسته باشم که دوستش داشته باشم 🙂

هیچ موسیقی یا فیلمی all time favorite من نبوده واقعا!

هیچ دوست صمیمی نزدیکی ندارم!

و وقتی وارد دانشگاه شدم این رو لمس کردم!

حالا اهنگ و فیلم و شغل و سرگرمی به کنار اما فهمیدم که از ادم‌ها باید فاصله بگیرم. چون هرچقدرم که بخوام بهشون نزدیک شم میدونم که تهش قراره آسیب ببینن و منم نمیخوام با عذاب وجدانش زندگی کنم.

و وقتی زمان انتخاب بین آسیب نزدن و ادامه دادن دادن راه خودم میرسه ، بی‌رحمانه انتخاب من ادامه دادن‌ه!

دست من نیست. نمیتونم کنترلش کنم. این خود واقعی منه.

کسی که همه چیز هست! و میخواد باشه.

من بی معرفت نیستم. فقط عطش تموم نشدنی برای زندگی کردن دارم. برای تجربه کردن.

البته یکبار جلوی خودم رو برای تموم کردن کسی گرفتم. گرچه هم آسیب بود تهش و عذاب وجدان.

فقط امیدوارم کسایی که مجبورن با من باشن، صبر و بزرگیشون هیچ موقع تموم نشه.

منتشر شده در دسته‌بندی نشده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *